خرید بک لینک

خون...

سلام نازنین!

بعد پنج سال!!! آمدم بچلانم دلتنگی سنگین این روزها را در میعادگاه شاعرانه مان در فضای به اصطلاح مجازی که این روزها حاصلش آنقدر برای من ارزشمند شده که دلتنگی اش عمر مرا کوتاه می کند. می دانم می آیی و می خوانی. پس: سلام ماه آسمان دلم! سلام نازنین نگار من! سلام به چشمان درشت شب چهاردهی ات! ماشاءالله به این همه جلوه ی زیبایی خالق! هشت سال پای من ایستادی محکم و باوقار. هشت سال حتی در مقابل کله شق بازی و ظلم من ایستادی و مقاومت کردی! راستش از تو چه پنهان از همان روزهای اول عاشقت شدم. حیا و نجابت تو شد کارخانه ی نیشکر در دل صاحب مرده ی من! هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بگویم پایت ایستاده ام ولی حالا بزرگ شدم چون تو سر پا کردی سرو سی ساله ی خشک شده ای را که تنها مویرگی از ریشه هایش به خاک بند بود. هشت سال سرما و گرما را پای این درخت سپری کردی و حالا باغبان من! پایت ایستاده ام آنقدر که حس می کنم این آخرین فرصت برای دل وامانده ای است که همین حالا در خرابات سینه ام دارد می سوزد و شکنجه ام می کند. آخرین فرصت ها همیشه لبریز انگیزه و امید و تلاش اند چراکه آدم می داند بعد از این فرصت، برایش هیچ نخواهد ماند حتی جان! آخرین انگیزه ی آخرین زمان من در آخرالزمان! قلبم نمی کشد ماه جان! ببخش که حرف زیاد دارم و دلم امان نمی دهد بیش از این در کارخانه ی واژه دورت بگردم! تو آخرین فرصتی هستی که به خودم برای زندگی داده ام...


برچسب: نویسنده: شیدا یوسفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:46

صفحه بندی